تبليغاتX
کوچه باغ عشق ما

کوچه باغ عشق ما

خاطرات من و آقاهه

 

احتمالا به دلایلی آدرس اینجا رو تغییر می دم! اصلا دوست ندارم این کارو بکنم!اما خب مجبورم!اگه دوست داشتید منو تنها نذارید ای میل هاتونو بدید براتون میل می کنم...واسه اون دسته از دوستای گلم هم که بتونم توی کامنتهای خصوصی آدرسمو می ذارم...

گمم نکنیدا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:57  توسط سیندخت  | 

همیشه هر چی که انتظار داری درست از آب در نمیاد! منم نمی خوام اینجا رو سیاه بنویسم ! اما خب ، نمی دونم چرا هم روز شش ماهگیمون و هم دیشب شبای خوبی نبودن! بگذریم...من خوبم...سرشار از قدرتم...خوشبختم...( یه کم به روش موفقیتیها عمل کنیم!!)

دیروز خونه مامان اینا بودم...مامان یه کار بانکی داشت و با هم اومدیم بیرون...همون حدودا یه ساعت کلی به من خوش گذشت...کلی لذت بردم...مثل یه پرنده...دلم گرفت! رفتیم خرید...یادم باشه دیگه با مامان که هستم خرید نکنم! آخه نمی ذاره من حساب کنم...هر چی می خواستم اعم از قارچ و شلغم و بادمجون و اینجور چیزا برام خرید...تازه هر موقع هم واسه خودشون برنج و روغن می خرن سهم ما کناره! دیروز منو با 10 کیلو برنج و روغن مایع راهی خونمون کرد! بابا بازم برام مرغ سوخاری و جوجه کباب درست کرد...هر چند مدت کمی پیششون بودم اما این کنارشون قرار گرفتن نسبت به اوایل ازدواجم مزه اش فرق کرده! خیلی بیشتر کیفور می شم و از حضورشون آرامش می گیرم...خدایا برای من همیشه نگهشون دار...

مامان خانومی و آقای پدر من با مامان بزرگ و بابابزرگم زندگی می کنن...( از نوع مادری!) مدتیه مادربزرگم مشکل پیدا کرده...یه جورایی توهم...همش حس می کنه که کسی حرفاشو تکرار می کنه و از این قبیل...دکتر بردنش و دارو و ... بگذریم که همین دکتر رفتن هم با مصیبت عظما رو به رو بود ! آخه قبول نداشت که مشکل از خودشه بلکه می گفت حتما یه کسی هست! و اون فرد رو هم آشنا می دونست! معضلی بود و البته هنوز هم هست! مامان مدتیه از بس به مادرش فکر کرده و مرتب غرغراشو شنیده و هی خواسته براش توجیه بیاره خودشم داغون شده بنده ی خدا...دیروز که نگاه می کردم می دیدم بدجوری تو این مدت به هم ریخته...اصلا اینو میشه از ظاهرش فهمید...کلی غصه خوردم...خیلی توصیه های روانشناسانه کردم...و اونم خوب گوش کرد و قرار شد اهمیت بده! مثلا به قول آقای حلت ، اگه کسی با حرفاش مرتب اعصابتو به هم می ریزه و مجبور هم هستی که تحمل کنی ، برای اینکه خودت عذاب نکشی نشنو...نبین...به مامان گفتم که سعی کنه وقتی مامان بزرگ خانومی ، دوباره و هزار باره در روز شروع می کنه به گله و شکایت و از این حرفا ، چون هر چی توجیه هم بیاری قانع نمیشه ، پس حواستو بده به یه چیز دیگه...مثلا یاد شیرینیهای دختر خواهری بیفت...ذهنتو معطوف کن به جای دیگه...قرار شده این کارو بکنه...امیدوارم بشه و کارساز هم باشه...

کم و بیش دارم درس می خونم...هنوز نرفتم ثبت نام کنم...نه برای مشاوره و نه برای کارشناسی ارشد...مشاوره 2 روز بیشتر وقت نداره...یه جورایی آخه کسلم! نه...سعی می کنم شاداب باشم...

این دبستان پشت خونمون هم روز به روز بیشتر رو اعصاب من راه میره! امروز از اون روزایی بود که دلم خواب می خواست اما نشد...واسه همین پلکام رو هم سوار میشن هی...

چند وقتی هست که پشت زانوی پای راستم بدمدل درد می کنه...اگه دو دقیقه جمع باشه بیچارم می کنه...مامان هی بهم غر میزنه که برو دکتر...

خب!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:52  توسط سیندخت  | 

شش ماه گذشت...به عبارتی نیم سال...یعنی اگه همین قدر دیگه بگذره باید سالگرد بگیریم! اصلا باورم نمیشه...یعنی یه جورایی توی بهتم! توی یه جور ناباوری...

اینو دسته گلی که اون شب تازه بود و الان خشکیده تصدیق می کنه...لباسم که توی جعبه ی سفیدش پشت تخت خوابیده تایید می کنه...

انگار همین دیروز بود...آره همین دیروز که من و آقاهه هم سقف شدنمون برامون دور از ذهن بود! انگار همین دیروز بود که اصلا با هم شدنمون برامون شده بود یه آرزوی دور دست! هییییی...

بالاخره چه همین دیروز بود یا امروز ، الان شش ماه از روزی که از ساعت 5 و نیمش بیدار بودم و فکر می کردم و ساعت 8 خواهری اومد و بعد از یه صبحانه ی مفصل که آخرین صبحانه ی دخترانگیم بود و آخرین املت رو در سمت دختر خونگی از دست مامان عزیزم خوردم میگذره...روزی که مامان قرآن دستش گرفت و بابا پشت پلکاش یه عالمه حرف بود...روزی که خواستم سر و صدا به  پا کنم تا بلکه یه وقت یه کدوم از این سایه های همیشه سبز زندگیم اشکشون نیاد پایین...روزی که همین از پیچ کوچه ، کوچه ای که از بچگی همیشه وقتی می خواستم توی پیچش گم بشم اول باید برای مامان دست تکون می دادم و بعد،گذشتم زدم زیر گریه...برام مهم نبود همسایه ها دارن نگاه می کنن...هق هقمو اصلا نخوردم...خواهری گفت سیندخت؟؟؟؟؟ و اشکایی بود که از چشماش می ریخت پایین...داشتم با نگاهم کوچه و دیواراشو می بلعیدم...نه ، آخرین بارم نبود که ازش عبور می کردم بلکه دیگه از اون به بعد مهمون بودم...مهمون این کوچه...این دیوارا...اون خونه ی قدیمی با در سبز و اتاق کوچک صورتیم...

روزی که خیلی سخت بود...اما خیلی زود گذشت...روزی که یه روز بود برای خودش با خاطره ای به وسعت همه ی تاریخ زندگی ما دو نفر...

روزی که وقتی شب شد ، وقتی که بزرگترا ما رو سپردن به خدا و من تو بغل تک تکشون گریه کردم...روزی که وقتی ما موندیم و این خونه ، آقاهه دوباره منو مثل توی باغ که به دستور خانوم فیلمبردار بغل کرد و چرخوند ، بازم چرخوند اما این بار دستوری در کار نبود...چرخوند و گفت : باورم نمیشه...و راست میگفت...باورمون نمیشد...مثل همین الان!

بگذریم از اینکه همین حالا هم داره از چشمام بارون میاد...

من آدمی هستم با برگشت به گذشته ی شدید! برای همین خیلی توی خاطره هام گم میشم...

خدا رو شکر می کنم...خدا رو هزاران بار شکر می کنم...

چند روز پیش داشتم دفترچه های کوچیک خاطراتمونو می خوندم...دفترچه هایی که آقاهه 3 سال پیش خریده بود تا وقتی روز و شب ها از هم دوریم بنویسیم...و هر بار که همو دیدیم دفترچه ها رو رد وبدل کنیم...من خیلی نوشتم...آقاهه هم نوشته بود اما کمتر...یادمه چه قدر با هم شدنمون دور از ذهنمون بود...چقدر دعا...چقدر رویا بافی...

چقدر زود رسید همون اتفاقی که دیر می پنداشتیمش!

ببخشید که نوع نوشتنم هی عوض میشه...ببخشید بر دخترکی که الان عروسی شش ماهه هست و داره خاطره میشه...عروس شش ماهه ای که زمانی شاعر بود...و همین شعر بود که دلهای او و مرد قصه هایش را به هم گره زد...

آقاهه ی گلم مبارکمون باشه شش ماهه شدنمون...اصلا انتظار هدیه ندارم...چون جشن شش ماهگی مرسوم نیست! اما چون دنبال بهانه ای بودم برای هدیه دادن امروز روز خوبی بود ، امیدوارم از پلیورت خوشت بیاد...رنگ محبوبت...سورمه ای!

 

 ----------------------------------------

 

دوستای گلم ممنون از اینکه منو مغرور می کنید! آخه من کدبانو نیستم که! به خدا کار خیلی بزرگی هم نمی کنم...همتون از من بهتر بلدید، اینو یقین دارم...

مهمونامم با اینکه تو پستهای قبلی گفته بودم ، دختر دایی ها و دختر خاله ی خودم بودن...برای من فرق نمی کنه مهمون خودم باشه یا خانواده شوهر...گاهی اوقات آدم باید برای مهمونای فامیل خودش بیشتر زحمت بکشه چون گاهن حرف و حدیث بیشتر میشه ، مگه نه؟!!!!

 

نمایشگاه مطبوعات هم رفتیم...از سازماندهی امسال خیلی خوشم اومد...ضمن اینکه دو تا از دوستای گلم رو هم که شش سال بود ندیده بودم دیدم...سورپرایز شدم...خیلی هیجان قشنگی بود...

 

دوبار رفتیم نمایشگاه ، چون جمعه ، احمد حلت ، مدیر مسئول دو هفته نامه ی موفقیت همایش داشت...من قبلا همایش هاشو رفته بودم اما دیروز بدجور لازم بود که تکرار کنم! به این جور حرفا خیلی وقتا خیلی زیاد نیاز داریم...

برای همتون دعای خیر دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:20  توسط سیندخت  | 

خیلی خوب بود...

با اینکه اصلا حال نداشتم اما کل خونه رو تمیز کردم...آقاهه می گه چرا اینقدر به خودت سختی می دی ؟ راحت باش دیگه مگه کسی میاد کابینتا رو نگاه کنه که همیشه مهمون میخواد بیاد خودتو عذاب میدی؟! اما نمیشه خب... به نظر من اگه توی خلوت خودت هر جور باشی چه تمیز یا به هر حال آسون بگیری ، اگه فقط یه اشتباه کوچیک داشته باشی بدجور به چشم میاد...دوست ندارم هیچ وقت دست کسی آتو بدم!

سه شنبه شب خونه ی مامان خانومی اینا مهمون بودیم...خواهری اینا هم بودن...خدا رو شکر دخترش خوبه...تازگیا به من می گه "دا دا " ! می میرم براش وقتی میاد سمتم یا اینجوری صدام می کنه...گاهی اوقات اگه کار بدی بکنه باهاش قهر می کنم ، اونم هی می آد جلوم می خنده و بوسم می کنه...بوس کردنشم اینجوریه که دهنشو باز می کنه و زبونشو می چسبونه به صورتت! توی این حالت واقعا جنون بهم دست میده از دوست داشتنش!

دیروز از صبح ساعت  7 مشغول بودم...میوه و کاهو و سوپ و مرغ و گوشت و از این حرفا! خلاصه تا بیان که نزدیک ساعت 11 و نیم بود من کارام تموم بود و فقط سپرده بودم به اجاق گاز!همون ته چین مرغ و بیف استروگانف و سوپ مرغ کرمدارو گذاشتم با فتوچینی که دوست گلم گلپر عزیزم دستورشو بهم داد...خیلی خوششون اومدن...کلی تعریف کردن...  کلی خندیدیم...کلی حرف زدیم...فیلم عروسی ما رو دوباره دیدیم...عکسای عروسی ، سفرامون...از آرایشم و آرایشگاه دوباره تعریف به میون اومد...از لباسم...

عسل جون گفته با فامیل باید راحت باشی تا بیشتر از این مهمونیا باشه...قبول دارم اما خب طبق یه عادت و یه بار اومدگیه قدیمی که ریشه در اجداد ما داره یه جورایی نمی تونم !!!  قبول دارم که درست نیست اما ما الان خونه مامانمم می ریم اگه هر روزم بریم اون انگار مهمون داره...کم ِ کم دو جور غذا و سوپ و ... حتما داره...ضمن اینکه هر چی تو یخچالش و کمدش برای خوردن داشته باشه باید بیاره و اگه احیانا یادش بره ساعتها غصه می خوره و اصلا سعی می کنه یه جوری برامون بفرسته!!! منم دختر همین مادرم دیگه! تازه من خیلی خفیف ترم!!!

آقاهه هی تلفن می زد که ته چین برای منم بذاریا! از بس زیاد پخته بودم دیشب که خورده هیچ ، امشبم باید بخوره!!!

امروزم با اجازتون می خوایم بریم نمایشگاه مطبوعات...وااااااااای چقدر روزنامه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:1  توسط سیندخت  | 

چه غذایی؟!

 

- خونه ی خاله ی آقاهه هم رفتیم...جاری جان مادرشان اومدن تهران و ایشون هم تشریف آوردن...البته نزدیکای ساعت 9 بود که رسیدن! بعد از شام هم منو آقاهه رفتیم خونه...زیاد حرف نزدیم...

 

- جای همتون اصلنم خالی نباشه! آخه می دونید می خوام چی بگم؟! نمایشگاه دکوراسیون نشیمن ایرانی رو که یادتونه بهتون گفتم؟ افتضاحی بود که دومی نداشت! من و آقاهه این همه راه بکوب رفتیم اونجا ؛ باورتون نمیشه اگه بگم دو تا سالن کوچیک بود که با چهار تا دونه مبل راحتی و سه تا بوفه و چند تا سرویس خواب پرش کرده بودن! حالا من این وسط موندم که تخت خواب چه ربطی به اتاق نشیمن داره؟!!! یا اینکه مگه نگفته بودن تزیینات؛ پس کو؟! خلاصه دست از پا درازتر باید برمیگشتیم اما من اصلا دوست نداشتم برم خونه...کلی واسه خودم برنامه ریزی کرده بودم که اگه چیزی دیدم خوشم اومد بخرم! این شد که در یه تصمیم ناگهانی با آقاهه زنگ زدیم سینماها و دیدیم نیم ساعت وقت داریم که بریم و فیلم " رفیق بد " رو ببینیم! و خوشبختانه رسیدیم! به سرعت نور البته! فیلم بدی نبود البته من از فیلمای گذشته ی این زوج « ایرج طهماسب و حمید جبلی » بیشتر خوشم اومده بود...

 

- مهمانی دایی هم خوب بود به استثنای آخراش که همه ی خانوما تو اتاق خواب بودیم و داشتیم حرف می زدیم که دختر گل خواهرم وقتی داشت می اومد سمت من که رو تخت دراز کشیده بودم یهو خورد زمین و سرش برخورد کرد با میله های آهنی کنار تخت...فقط می تونم بگم خدا رحم کرد...

 

- پس فردا سه تا مهمون دارم...دو تا دختر دایی و یه دختر خاله...سری قبل که اومدن خونمون تازه یه ماه بود ما عروسی کرده بودیم و مامان با خواهری اینا رفته بود سفر و یک عدد از این دختر داییا با دختر خالم اومدن خونمون...البته اون موقع من هنوز سوپ بلد نبودم بپزم واسه همینم براشون پلو مرغ و لازانیا با سالاد و بورانی اسفناج درست کردم...این بار می خوام سوپ مرغ کرمدار ( شایدم اسپانیایی ) با ته چین مرغ و سالاد کاهو بذارم منتها با یه غذای دیگه که هنوز با خودم به توافق نرسیدم که چی باشه! گاهی با خودم می گم بیف استراگانف بذارم اما دو دقیقه بعد پشیمون می شم و می گم یه غذای جدیدتر! مامان می گفت قرمه سبزی بذار اما نمی خوام سنتی باشه! اگه می تونید تا فردا فرصت دارید کمکم کنید!!!

 

- از حالا غصه ی شستن پرده ی اتاق خوابو برای عید دارم! نه اینکه خودم بشورم...مشکلم نصبشه! یعنی مشکل هممون! آخه اون روزی که مامان و بابا اومدن اینجا که پرده ها رو بزنن به خیالمون یه ربعه تمومه اما دقیقا از ظهر تا ساعت 9 شب طول کشید! چرا؟! این دیوار و سقف اتاق خواب که کنار پنجره هست و باید میل پرده بخوره همش از آهنه یعنی هر چی بابا با دریل میزد می خورد به آهن و نمی شد! آخر سر یه جوری پرده رو زدن که هیچکس نمی دونه چه جوریه...خیلی جالب اما برای بار دوم این کارو کردن نمی دونم شدنیه یا نه...

 

- برای خواهری هم کادو خریدم...یه ست حوله ی حمام...مدتها بود باید خودش اینکارو می کرد و چون اصولا توی این زمینه ها تنبله من براش این کارو کردم! این خواهری من اصلا وسایلشو خوب نگه نمی داره...الان 5 ساله ازدواج کرده دو سرویس حوله رو به ملکوت اعلا فرستاده! البته یه علتشم اینه که همه لباسا رو اعم از رنگی و غیر رنگی و ... با هم میندازه تو ماشین!!!

 

- تازه داره بوی پاییز میاد...و من عاشقانه منتظرم تا چشمم به نرگسهای محبوبم بیفته...من عاشق گل نرگسم...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:2  توسط سیندخت  | 

اول از همه ناراحتم از رفتن قیصر ...قیصر شعر...اونم برای منی که با شعرهاش زندگی کردم...روحش شاد...

 

جای همه ی شما خالی زیارت خوبی بود...و بهتر از اون شب دلنشینی...من و مامان و بابا و آقاهه تا به حال چهارتایی با هم جایی نرفته بودیم! همیشه با خواهری اینا بودیم...و این شب خیلی متفاوت بود...بامامان کلی تو حرم دعا کردیم...نماز خوندیم و یه کباب نونی هم مهمون شدیم...یه رستوران هست تو بازار شاه عبدالعظیم که خواهری موقع کارورزی که داشتن رستورانا رو از نظر بهداشت چک می کردن بهش نمره ی بیست دادن! از نظر کیفیت غذا و تمیزی و اینا!ما همیشه اونجا میریم...

دیروز هم صبح با تلفن خواهری از خواب پریدیم. ..هم من هم آقاهه خواب مونده بودیم وساعت 8و 10 دقیقه بود! واین در حالیه که آقاهه باید 8 کارت بزنه! خدا عمر به خواهری بده که ما رو بیدار کرد...می خواست بگه برم خونشون که وقتی میاد اونجا باشم...منم گفتم نه! اما وقتی 2 ثانیه فکر کردم دیدم بهترین موقعیته واسه سورپرایز خواهری و شوهرش! برم اونجا و اتاق گلشونو درست کنم...زنگ زدم به مامان و دیدم داره با بابا میره خونه خواهری( مامان همیشه وقتی ما و خواهری مسافرت بریم علاوه بر سر زدن به خونه هامون طی مدت سفر ، روز آخر یه سر و سامونی به زندگیامون میده طفلک! کلی تمیزی و از این حرفا و خلاصه خونه میشه مثل گل!  ) گفت حاضر شو بیایم در خونه ببریمت! من و آقاهه هم مثل اون سریاله بود بچه بودیم پخش می کرد به اسم " ماجرای خانه ی ما" و هر موقع می خواستن کار کنن به سرعت نور انجام میدادن(!) آماده شدیم ...هیچ وقت نشده بود اینجوری از خونه بیام بیرونو رو تختی رو نکشم و پتوها ولو باشن اما مصلحت اقتضا می کرد!  رفتیم و آقاهه سر راه پیاده شد و من به محض رسیدن شروع کردم...کاغذ دیواری ها رو چسبوندم...ماه و ستاره ها رو به سقف وصل کردم...رو تختی رو کشیدم...اسباب بازی ها...ستاره درست کردم...خلاصه همه چی طی 3 ساعت ونیم تموم شد ...خیلی خوشگل شد اما هنوز باید یه سری چیز بخریم...وقتی خواهری اومد و طبق عادت رفت تو اتاق دخترش یهو جیغی از خوشحالی کشید و پرید بغلم ...هی ماچ و هی تشکر و شوهرشم کلی خوشش اومد...آخه خیلی ناز شد...به سقف و دیوار کلی از این ستاره و ماه و پروانه ها که وقتی تو شب چراغو خاموش کنی می درخشن زدم...ترکیب رنگا قشنگ شد...منتظرم کامل بشه عکسشو بگیرم بذارم...

شب هم آقاهه اومد و بعد از شام برگشتیم خونه...

دیشب بعد از این همه مدت فیلم مادر عروسیمونو دیدیم! چه قدر خندیدیم! یادش بخیر از بس ما دویده بودیم نا نداشتیم...قسمت قشنگ فیلم همون باغ بود با کلی خاطره...دیشب یه عالم با آقاهه حرف زدم...از گذشته ها...از خواسته هام...از خیلی چیزا...

امروز هم قبض افلاطونی تلفن رو که به خاطر اینترنت مبلغش بالا بود رو رفتم پرداختم ...شب هم مهمون خاله ی آقاهه ایم...جاری جان هم هست...باید از حالا خودمو آماده کنم برای سخنرانیاش! ماشاالله یه ریز واژه می تراود از لبانش!

فردا شب هم مهمون دایی کوچیکه هستیم اما قبلش آقاهه قول داده منو ببره یه جایی! یه جای خوب! یه نمایشگاه دکوراسیون نشیمن ایرانی...منم که عشق این چیز ا...اگه خواستید برید تا یازدهم وقت دارید تو فرهنگسرای بهمنه...

خوش باشید و سلامت الهی...

 

پ.ن : دوست گلم پرسیده بود تو سوپ مرغ کرمدار اگه برگ بو نریزیم تغییری ایجاد میشه؟ باید بگم نه اما برگ بو عطر خوبی داره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:24  توسط سیندخت  | 

خواهری اینا از جمعه رفتن مسافرت...طبق عادت همیشگیشون از بابا خواستن که مراقب خونشون باشه و در واقع شب اونجا بخوابه!شب اول جمعه بود و دیدم مامان تنهاست و به هیچ راهی هم راضی نمیشه بیاد خونه ی ما ؛ این شد که با آقاهه واسه اولین بار تصمیم گرفتیم شب جای دیگه ای بخوابیم! ( سفر استثناست البته!) البته جای دیگه هم نه ؛ بلکه خونه ی پدریم...خونه ای که دقیقا 5 ماه و نیم بود شب اونجا نخوابیده بودم...خلاصه این شد که تا نزدیکای صبح بیدار بودم و مدام فکر می کردم...مرتب یاد شب عروسی بودم...یاد اون شب که آقاهه می خواست تنها خونه بمونه و وقتی من و مامان رفتیم اونجا تا براش حنا ببریم * دیدم چقدر دل گرفته است...قبلا بهش گفته بودم بره پیش خانوادش که خونه ی خاله ی آقاهه بودن...اما قبول نکرده بود...یهو گفت میشه من شب بیام خونتون؟؟ مامانمم گفت چرا نمیشه؟! سریع حاضر شدیم و لباس عروسمم برداشتیم و راهی خونه ی ما شدیم...آجیل خریدیم و نون سنگک و از این جور حرفا...من خیلی خوشحال بودم که آقاهه میاد خونمون آخه مامان بابا تو فاز دپرس بودن و منم از اونا بدتر و فقط یک کسی مثل آقاهه می تونست حال ما رو عوض کنه...یاد همون شب بودم که از بس خوابم می اومد زور داشت برام، برم حموم! مخصوصا با اون ناخنایی که صبحش آرایشگاه برام درست کرده بود!! یاد اون شب که تا صبح چشمای مامان باز بود و از صدای نفسای ناگهانی و بلند بابا می فهمیدم که بیداره...یاد اون شب که آخرین شب دختر خونه ای من بود...بغض بدی رو گلوم داشتم...همه چیز مثل فیلم از جلو چشمام رد میشد...یاد شب عقدمون افتادم...یاد اون شب که از دربند اومدیم و حلقه ها رو دستمون کردیم و بابا عکس گرفت...یاد اون شب که واسه اولین بار روسریمو در آوردم و بیشتر از اینکه از آقاهه بخوام خجالت بکشم از مامان بابا حیا داشتم! ..........

 

خلاصه ما اون شب اونجا موندیم و چون آقاهه می خواست تلویزیون ببینه تو اتاق سابق من به تنهایی خوابید و اونم به گفته ی خودش مدام یاد دوران عقد بوده...یادش بخیر...

 

بالاخره بخاری به دست ما رسید و الان خونه کمی تا قسمتی گرمه!! دیروز رفتم خونه ی مامان تا برای خواهری آش بپزیم ، تازه داشتیم ناهار می خوردیم که یهو این شک به جونم افتاد که نکنه زیر گازو خاموش نکرده باشم و کتری همین طور بزنه تو سر خودشو بعدش آتیش سوزی و ... خلاصه داشتم از این فکر دیوونه می شدم و نتونستم غذا بخورم و پاشدم اومدم خونه و دیدم به به ، شیر اصلی گازم بسته بودم و این وسواس نمیدونم از کجا اومد سراغم!

 دیروز عصر هم مامان و بابا بخاری ما رو که سفارش داده بودیم آوردن برامون نصب کردن...به زور شام نگهشون داشتم ، می دونستم مامان خانومی این روزا حال خوشی نداره چون دختر خواهری پیشش نیست به همین خاطر اگه پیش ما بمونه بهتره و این شد که خدا رو شکر موندن و منم یه سوپ اسپانیایی با تلفیقی از ابتکارات خودم درست کردم که مورد استقبال واقع شد به علاوه ی لوبیا پلو...شب خوبی بود هر چند مامان اینا ساعت 9 رفتن...

امشبم ما رو شام مهمون کردن...خیلی وقت بود دلمون هوس زیارت حضرت عبدالعظیم رو کرده بود...امشب جای همه خالی می ریم یه ذره دلمون سبک بشه...

 

اینم سوپ مرغ کرمدار که وعدشو داده بودم:

 

آب مرغ : 2 لیوان ( هر چقدر بیشتر باشه البته بهتره)

هویج خورد شه: یک عدد

پیاز خورده شده: یک عدد

کرفس ریز خورد شده: یک ساقه

خامه : 2 قاشق غذاخوری

شیر : 1لیوان

کره : 100 گرم

آرد سفید : 2 قاشق غذاخوری

برگ بو : 2 عدد

 

کره رو آب می کنیم و پیاز رو در اون تفت میدیم...(فقط در حد نرم شدن) بعد کرفس رو اضافه می کنیم و بعد از هم زدن هویج رو...وقتی یه کم نرم شد آرد رو اضافه کرده و کمی مخلوط می کنیم... آب مرغ رو می ریزیم تا یه کم جوش بزنه...برگ بو رو اضافه میکنیم و بعد از مدت کوتاهی نمک فلفل و اگه جعفری هم داشتید یه کم جعفری می ریزیم به همراه شیر...می ذاریم بجوشه و در واقع بپزه...برگ بوها رو در بیارید...شعله رو ملایم کنید...اگه آبش کم بود می تونید آب اضافه کنید یا شیرو بیشتر بریزید...وقتی که همه ی مواد پخت و کار سوپ تموم شد خامه رو اضافه کنید و به ظرف اصلی منتقل بنمایید!!

 

یه نکته ای رو بگم و اونم اینه که اندازه های مواد به دلخواه هست...یعنی می تونید زیاد و کم کنید و مشکلی هم پیش نمیاد...

خیلی خوشمزه میشه ...نوش جان...

 

* - ما رسم حنابندون نداریم ، واسه مزه اش اون شب یه کم مامان حنا گذاشت کف دست ما!

 

پ.ن : در مورد آب مرغ عرض کنم که مرغ رو( مقدارش مهم نیست...میشه یه رون باشه...یا یه سینه...یا بال و گردن... با آب و پیاز و زردچوبه میذاریم بپزه...وقتی مرغ پخت از آبش استفاده می کنیم...گوشت مرغ رو هم می تونیم بذاریم برای غذاهای بعدی یا اینکه ریش ریش کنیم بریزیم توی سوپ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:9  توسط سیندخت  | 

سه شنبه با خواهری بودم...یه تفریح دو نفره که بیشتر از اینکه بخواد تفریح باشه جنبه ی دیگه داشت...جفتمون می خواستیم بریم آرایشگاه و واسه همین توفیق اجباری شد!ناهار هم با هم بودیم...خیلی خوب بود...به این با هم بودن و حرفا و لمس حضور هم نیاز داشتیم...

 

دیروز ناهار خونه ی مامان اینا بودم...چند روز بود به نرفته بودم...بابا برام به عادت گذشته ها مرغ سوخاری درست کرده بود با سیب زمینی سرخ کرده...خیلی خوشمزه بود...( دلتون نخواد!) مامان هم یه سوپ بی نظیر که از بس خوردم دلم گنده شده بود! تازه انار دون کرده و گلپر زده رو هم اضافه کنید...دیروز کلی به من رسیدن! البته همیشه این طوریه اما دیروز یه چیز دیگه بود...چون مهمونشون فقط من بودم! دختر ته تغاریه و سنجاق سینه ی مامان!

 

دیشب هم یه شب خوب بود...

با خواهری و شوهرش قرار گذاشتیم که شام بریم بیرون...ساعت 7 رفتم دنبال آقاهه و با هم یه گشتی زدیم تا خواهری اینا برسن...خیلی دلم از این قدم زدنای بدون دغدغه و بدون هول و ولای زود رسیدن به خونه می خواست...هر چند فقط نیم ساعت بود اما مزه داشت...

 

تو راه کلی خندیدیم و حرف زدیم...من همیشه عاشق اتوبان گردی بودم و هستم...یادم میاد وقتی خواهری اینا نامزد بودن شوهرش که فهمیده بود من عاشق اتوبان گردی مخصوصا توی شبم اونم بیشتر از همه اتوبان نیایش ، هر از گاهی منو با خودشون می بردن و کلی لذت می بردیم! یه بار روزی که امتحان کنکور دانشگاه آزادو دادم اومدن دنبالم و رفتیم...کلی خوش گذشت...یادش بخیر...

دیشبم به محض رسیدن به رستوران که تو اقدسیه بود از بس من شانس دارم یه معده درد وحشتناک سراغم اومد که اگه قرص تو کیفم نبود هیچ لذتی از با هم بودن دیشب نمی بردم...

 

موقع برگشت یه اتفاق جالب افتاد! البته از این حیث اتفاقات جالب ما زیاد داشتیم ! به ترتیب میگم! یه بار با خواهری اینا تو زمانی که ما عقد بودیم قرار سینما گذاشتیم...وقتی ماشین پارک شد و شوهر خواهری داشتی قفل فرمونو می بست و ما هم پیاده شده بودیم یهو شیشه ی پنجره ی بغل راننده افتاد پایین! هر کاری هم کردیم بالا نیومد! نمیشد همون جوری ماشینو رها کرد! پارکینگی هم اون اطراف نبود! این شد که بلیطا رو پس دادیم و گشتیم دنبال یه تعمیرکار! از میدون فلسطین رفتیم تا نارمک! این وسط خواهری مرتب غر می زد! اما خب بامزه بود این اتفاق و کلی خندیدیم!

 

یه بار داشتیم چهارتایی سالن های عروسی رو می دیدیم برای ما...رفتیم سالن چای باغ تو میدون ونک...یه باغ داشت باغو دیدیم و شب هم بود..بیرون که اومدیم خواستیم بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم و خلاصه توی راه خواهری دید حلقه ای که تازه شوهرش براش خریده بود نیست! کلی ماشینو گشتیم...پیاده شدیم...راه رفته رو برگشتیم...حتی دوباره رفتیم توی باغ! نبود که نبود...من و آقاهه هم عذاب وجدان داشتیم چون به خاطر ما اومده بودن بیرون!! اما نه خواهری نه شوهرش عین خیالشون نبود! قرار شد فردا که هوا روشنه شوهر خواهری بره باغو بگرده! اون شب ما سالن عروسیمونو انتخاب کردیم و قرارداد هم بستیم اما دل من و آقاهه پیش انگشتر خواهری بود...البته از اونجایی که مال حلال برمیگرده به صاحبش فرداش که شوهر خواهری رفته بود باغ پیداش کرده بود!! خدا رو شکر!!

 

یه بار دیگه اشم دیشب بود! وقتی اومدیم سوار ماشین بشیم شوهر خواهری گفت سوئیچ از دسته کلید دراومده! همه جا رو گشتیم...بازم راه رفته و رستوران و همه جا...به این نتیجه رسیدیم که سیما رو لخت کنیم و بزنیم به هم و راه بیفتیم!!! متاسفانه سوئیچ یدک هم همراهشون نبود! ناامید ناامید بودیم که آقاهه از من خواست کیفشو که پایین پام بود بهش بدم! تا کیفو برداشتیم دیدم یه چیزی کوچولو برق زد! کله ی کلید بود! خدا رو شکر پیدا شد و ما هم کلی خندیدیم و یه خاطره ی دیگه برامون به وجود اومد!

 

از مدتها پیش با آقاهه عبارات تاکیدی رو روی آینه می نویسیم تا هی بخونیمشون و رومون تاثیر بذاره! این یه نمونشه!

 

- آقاهه ی عزیزم ، می دونم که منو خیلی دوست داری...حرفاتو باور دارم...اس ام اس صبحتم وقتی رسیدی اداره رو قبول دارم وممنونتم اما بعضی وقتا بعضی حرفا حتی اگه از دل هم نباشه رو دل می شینه! مگه نه؟!

 

- دستور اون سوپ رو هم دفعه ی بعد می ذارم آخه زیاد حرف زدم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:53  توسط سیندخت  | 

5شنبه شب رفتیم خونه ی مامان...بعد از مدتها آقاهه قبول کرده بود پیاده بریم! واااای که چه بادی بود...تو راه گرسنمون شد و دو تا از این پیتزا پیکوها خوردیم و راه افتادیم و کلی مزه داد...خواهری شوهرش شیفت شب بود و خودشو و گلش بودن...شب خوبی بود...دور هم بودیم و حرف زدیم و خندیدیم و با آقاهه نزدیکای 12 بود رسیدیم خونه...جمعه صبح هم به آرزوی دلمون رسیدیم! ساعت 9 بود که از خواب پریدیم و آقاهه گفت الان دیگه نون نیست که و کلی غصه خوردیم! اما آقاهه از پا ننشست و راهی شد...منم با این که کسل بودم یه دوری زدم و رفتم سمت آشپزخونه و از تو یخچال تخم مرغ و گوجه و فلفل دلمه ای عزیز رو در آوردم و شروع کردم به املت درست کردن...وای که چقدر بوی گوجه ای که داره سرخ میشه رو دوست دارم!!! آقاهه با دست پر از نون سنگک اومد و جای همه خالی دلی از عزا در آوردیم! داشتیم می خوردیم که خواهری زنگ زد و تازه یادم افتاد که قرار گذاشتیم که چهارتایی امروز صبح بریم جمعه بازار! این شد که گفتیم بیان تو مسیر ما تا ما هم آماده بشیم...سریع رفتیم و اتفاقا زود هم رسیدیم و خوش گذشت و کلی هم خرید کردیم...البته بگذریم از یه بلوز که خریدم و کلی هم دوستش داشتم اما توی تنم بد قرار می گرفت! کلی غصشو خوردم! برگشتیم خونه و همه ی کارا رو کردم و آماده شدیم و رفتیم خونه مامان که با هم بریم خونه ی خاله...اونجا هم شب خوبی بود...

از قبل از ماه رمضون خواهری که سلیقه ی منو بدجوری قبول داره و توی همه ی کاراش هم خودش هم شوهرش با من مشورت دارن ازم خواسته بود که اتاق گل دخترشو تغییر دکور بدم و خرجشم هر چی شد می پردازه! تازه بهم گفت دست مزد دیزاینرا رو هم ببین چقده که سرت کلاه نره!!!! خلاصه وسطای ماه رمضون بود که رفتیم سفارش تخت نوزاد نوجوان رو براش دادیم و همین چند روز پیش آوردن که البته من بعد از آوردنش هنوز ندیدم...شنبه هم با خواهری رفتیم خرید...رو تختی بچه و سطل آشغال و آویز حوله و وسایل تزیینی و ستاره و ماه و خورشید و پروانه و کاغذ دیواری خوشگل و از این حرفا خریدیم...همه هم رنگاش متناسب با هم...حالا یه سری چیز دیگه هم مونده باید بگیرم...خیلی خوشگل میشه فکر کنم...تموم شد و همه رو چیدم عکسشو می ذارم...همون شنبه هم یه راست رفتیم خونه ی مامان و شبش با آقاهه رفتیم فیلم کلاغ پر رو دیدیم که من اصلا خوشم نیومد! یعنی اصلا کششی برای مخاطب ایجاد نمی کرد و هیجان نداشتی بدونی که صحنه ی بعد چی میشه! یه فیلم بازاری و گیشه ای بود...

دیروز هم فهمیدم که یکی از آزمونای کاری مربوط به رشته ی ما 30 آذر برگزار میشه و می خوام به قول آقاهه خودکشی کنم! باید این فرصتو غنیمت بدونم و شما هم دعا کنید با انگیزه بشینم بخونم...

دیشب بالاخره واسه آقاهه بعد از این همه مدت غذا پختم! یه سوپ جدید به اسم سوپ مرغ کرمدار که فوق العاده خوشمزه بود و هر موقع شد دستورشو این جا میذارم که حتما بپزید و نوش جان کنید به اضافه ی لوبیا پلو با سبزی که توی مجله ی هنر آشپزی دیده بودم و اونم خیلی خوب شد...

 

-          مهر هم تموم شد...الهی که مهر دلهاتون هیچ وقت تموم نشه...

 

-    وسط آبان تولد خواهریه...اصلا نمی دونم چی براش بخرم...بدجوری گیج می زنم!راهنمایی بدید!

بدجوری فکر ماریلا هستم...دیشب این آهنگ احسان خواجه امیری رو که گوش میکردم همش تو ذهنم بود...الهی که کارشون به خوبی پیش بره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:6  توسط سیندخت  | 

خواهری میگه چشم خوردی! خاله و مامان و آقاهه هم همینطور! نمی دونم حالا چرا...اما خب یه 15 روزی هست خوردم زمین و سخت دارم بلند میشم! مهم اینه که خدا خواسته و داره اجازه می ده که بلند بشم!

 

خونه ی مامان بابای آقاهه که بودیم ، به روال همیشه که یه اتاقو میدن به ما ؛ این بار اتاق خواب مامان بابای آقاهه مال ما شد! یه اتاق بزرگ با یه کتابخونه ی خوب که فقط لازم بود من مدتی نگاهش کنم تا حالم یه کم بهتر بشه! عکسشو از زاویه ای که خوابیده بودم رو تخت گرفتم اگه کیفیتش بده واسه گوشیه موبایلمه!البته چند طبقه دیگه هم بود که خب نشد که عکسشو بگیرم! یه چند تایی هم کتاب برداشتم که بخونم! بابای آقاهه شدیدا به مباحث مربوط به روانشناسی و اصول تغذیه و این حرفا علاقه داره...واسه همین کتابخونه از این لحاظ ها پر و پیمونه! حیف که چون جا نداریم کتابای آقاهه رو نتونستیم بیاریم...و کلی دلم سوخت!

 

دیروز رفتم پیش دوست جونی...گفته بودم که فوق قبول شد تو همون دانشگاه خودمون...رفتم که یه سری ازش جزوه بگیرم...تو کوچه ی دانشگاه که وارد شدم دلم گرفت...یاد روزای خاطره انگیزی افتادم که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن...یاد وقتایی که من و آقاهه هنوز نامزد نبودیم و می اومد دنبالم دم دانشگاه و یه نیم ساعتی هم شده با هم گشت می زدیم و من می رفتم سر کلاس و او می رفت خوابگاه یا دانشگاه! یاد اون روزی افتادم که انتظار اومدنشو نداشتم اما دیدم اومده توی اون سرما و برام جگر خریده بود و سریع آورده بود بخورم تا یخ نشه! وای که چه حالی داد...اون موقع هایی بود که یواشکی دست همو می گرفتیم! یاد روزایی که شب قبلش خیلی گریه کرده بودم و با مامان دعوای زیادی داشتم و صبحش به خاطر غیبتای زیادم مجبور بودم بیام دانشگاه...یاد روز بله برونم! روزی که گفتم شیرینی رو من از هتل می خرم و از دانشگاه میام ، سر کلاس نشستم و لاک صورتی و لاک طراحی سفید هم خریده بودم و دوست جونی نگاه کرد و خواست برام شکلکا رو بکشه رو ناخنم که خب اینکارو کرد اما چون هل بودیم خوب در نیومد! از استرس داشتم می مردم و وسط کلاس پا شدم رفتم خونه! هر کسی هم جعبه های بزرگ شیرینی رو دستم می دید یه جوری نگام می کرد! رنگ و روم پریده بود! تو خونه مامان و خواهری با آهنگ بهاره ی مهرشاد که تازه اومده بود رقصیدن و من با گوشی خواهری فیلم گرفتم و هنوزم که هنوزه تو گوشیش هست! خیلی دلم می خواست که زودتر شب بیاد و بره و انگشتری رو که با آقاهه رفته بودیم گشته بودیم و به سلیقه ی آقاهه ی گلم خریده بودیم دستم کنم! یادش بخیر که چقدر سر خریدنش عذاب کشیدیم! من و آقاهه زیاد گیشا می رفتیم ، تو بازارچه ی گیشا طلاهای قشنگی هست...وقتی مامان آقاهه پول فرستاد که بریم بخریم اونجا یکی پسندیدیم که باید کوچیک میشد و گفت فردا بیاید بگیرید...این بهونه ی خوبی بود برای ما که بازم با هم باشیم اما چشمتون روز بد نبینه...من اون موقع ها تو یه آموزشگاه تدریس خصوصی داشتم و بعد از کلاس با آقاهه رفتیم طلافروشی که تا 2 ساعت پشت در موندیم و بسته بود...مامان مرتب تلفن می زد که چرا نمیای؟! آخر سر نفهمیدم انگشتر اندازه دستم شد یا نه دادمش به آقاهه و سوار آژانس شدم اومدم خونه! شب بله برون دیدم بازم برای انگشتم بزرگه! و فرداش با مامان رفتیم کریمخان و کوچکش کردیم...

حرف به کجاها کشید!

فردا شب خونه ی خاله دعوتیم...امشبم می ریم خونه مامان...کلی واسه صبح فردا خوشحالیم! آخه یه ماه بیشتره که جمعه ها صبحونه نخوردیم با هم! مخصوصا من که وقتی تنهام حوصلم نمیاد چیزی بخورم و یه چای و شیرینی کفایت می کنه ، به همین خاطر جمعه ها صبح نون سنگک داغ با املت خیلی حال میده!

دیشب آقاهه می گفت سیندخت جونم دلم برای غذاهات تنگ شده! طفلی 10 روز بیشتره که دست پختمو نخورده!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:53  توسط سیندخت  |